بوسیدن روی ماه خدا...

دلم برای کودکیم تنگ شده ...

چقدر دلم برای آرد نخودچی هایی که هر روز از مغازه روبروی مدرسه می خریدم تنگ شده است!

چه طعم خوبی می داد، طعم کودکی ام را!

چقدر دلم برای زنگ های تفریح مدرسه تنگ شده است.

 وای چقدر دلم آن ده دقیقه را می خواهد،

 دلم می خواهد باز هم دنبال هم کنیم، کاش تمام زندگیم تکرار همان ده دقیقه ی کودکیم بود!

دلم می خواهد باز هم همیشه ی خدا دست و پایم از بازی های کوچه زخمی بود، و باز هم مادرم زخم های آرنجم را پانسمان می کرد.

 

خدایا، دلم میخواست باز هم به مهد کودک برگردم، دلم برای بازی هایش تنگ شده.

چقدر دلم دخترک مهدکودکیم را می خواهد، ان دخترک که هر روز صبح یقه ی پیراهن مخملی قهوه ای رنگم را برایم می بست!

کاش هنوز هم آن دختر بچه کنارم بود.

 کاش آن دختر بچه هیچوقت بزرگ نمی شد. کاش هیچوقت یاد نمی گرفتم دکمه های یقه ی پیراهنم را ببندم!

 کاش هر روز و هر روزم تکرار نبستن دکمه های پیراهنم بود،

 تا هر روز صبح دختر بچه ی مهربان، بی ذره ای چشم داشت آن ها را می بست. 

 دلم برای آن پیراهن هم تنگ شده!!

چقدر دلم می خواهد رختخوابم کنار مادرم باشد.

 چقدر دلم باز هم گرمای آغوش پدرم را می خواهد. چقدر دلم می خواست باز هم دست هایم بعد از خوردن

بستنی چسبناک می شد، و من مجبور بودم با دست چپ با همکار پدرم دست بدهم!

خدای من، دلم برای کودکی ام تنگ شده.

دلم برای آن خندیدن ها و شادی ها تنگ شده.برای آنوقت ها که بلد نبودم بند های کفشم را ببندم. خدایا،

دلم می خواهد باز هم کودک شوم. از آدم بزرگ ها، و دنیای آدم بزرگ ها، متنفرم!

راستی… خدایا، دختر بچه ی کودکیم کجاست؟! چه بر سر او آمد؟

هنوز هم با آن لبخند زیبا و چشم های پاک و بی ریاست، وقتی دکمه های پیراهنم را می بست؟

یا او هم بزرگ شده…؟!

 شاید یکی مثل همین عروسک ها…

چشم های هوس انگیز ریمل کشیده و لب های شهوانی رژ زده! آخر کجایش زیباست؟!

چقدر دلم می خواهد به دختر بچه ی کودکیم می گفتم که: “آن وقت ها، چشم ها و لبخند های کودکی اش چقدر زیباتر بود!”

چقدر کودکی مان زیبا بود. دلم برای آن وقت ها تنگ شده! عجیب هوای کودکی ام را کرده ام!

پس چه شد؟ آن روز ها کجا هستند؟ واقعا، چه بر سر ما آمد…؟!!!


 

[ چهارشنبه نهم بهمن 1392 ] [ 14:49 ] [ khanomsadat ] [ ]


خدای من
خواستمـ بگويمـ تنهايمـ
 امــا
نگاه خندان و مهربانت ،
مرا شرمگين کرد
چه کسي بهتر از تو . . . :*
[ جمعه بیست و هفتم دی 1392 ] [ 23:42 ] [ khanomsadat ] [ ]


سخت است
سخت است همزيستی دائم با کسانی که

 دغدغه‌هايت را نمی‌فهمند، امّا عزيزانِ تواَند...!

 


 

[ جمعه بیست و هفتم دی 1392 ] [ 23:39 ] [ khanomsadat ] [ ]


یک نفر کافیست..
حتی اگر در میان مردمان یک نفر تورا بفهمد

                                                   

  کافیست...

 

[ جمعه بیست و هفتم دی 1392 ] [ 23:35 ] [ khanomsadat ] [ ]


برای خودت دعا کن
 

برای خودت دعا کن


     !خودت را دوست داشته باش
    برای خودت دعا کن که آرام باشی.
    وقتی توفان می آید تو همچنان آرام باشی
    تا توفان از آرامش تو آرام بگیرد.

    برای خودت دعا کن
    تا صبور باشی؛
    آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون
    کنار بروند و خورشید دوباره بتابد.

    برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی.
    بتوانی هم صحبتش باشی و صبح ها برایش نان تازه بگیری.
    برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی.

    برای خودت دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد؛
    چون در تاریکی محض راه رفتن خیلی خطرناک است.
    ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی.

    برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخر راهی را که
    باید بروی خیلی طولانی است. خیلی چاله چوله دارد؛ دام های زیادی
    در آن پهن شده است و باریکه های خطرناکی دارد؛ پر از گردنه های حیران
    و سنگلاخ های برف گیر است.

    برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی
    چون هر جای راه بایستی مرده ای و مرگی که شکل نفس نکشیدن,
    به سراغ آدم بیاید، خیلی دردناک است.
    هیچ وقت خودت را به مردن نزن.

    برای خودت دعا کن
    که زنده بمانی .
    زنده ماندن چند راه حل ساده دارد!
    برای اینکه زنده بمانی نباید بگذاری که هیچ وقت
    بیشتر از چیزی که نیاز داری بخواهی.
    باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد.
    بیداری هایی آمیخته با روشنایی ، صدا ، نور ، حرکت.
    تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی.همیشه سهمت را بخواه.
    و بیشتر از آن چه که به تو شادمانی ارزانی می شود در دنیا شادمانی
    بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند.
    برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و
    نگذاری هیچ چیز ی سینه ات را آلوده کند.
    برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد.
    هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها
    بخواه قلبت را معاینه کنند . دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را
    و ببینند به اندازه ی کافی ذخیره شادمانی در قلبت داری یا نه!!
    اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود باید بروی پشت
    پنجره وبه آسمان نگاه کنی . آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن .........
    تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛
    آن وقت صدایش کن؛
    به نام صدایش کن؛
    او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو می پرسد که چه می خواهی؟؟!
    تو صریح و ساده و رک بگو.
    هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه.
    خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند.
    شادمان باش او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند
    که زنده بمانی . از او کمک بگیر. از او بخواه به تو نفس,
    پشمک ، چرخ و فلک ، قدم زدن ، کوه ، سنگ ،
    دریا ، شعر ، درخت ، تاب ، بستنی ، سجاده ،
    اشک، حوض، شنا ،راه ، توپ ، دوچرخه ،
    دست ، آلبالو ، لبخند ، دویدن
    و عشق....و عشق,بدهد.
    آن وقت قدر همه ی اینها را بدان و آن قدر زندگیت را ادامه بده
    که زندگی از این که
    تو زنده هستی به خودش ببالد!
    دیگران را فراموش نکن..برای خودت دعا کن !!!
    .............

 

[ جمعه بیست و هفتم دی 1392 ] [ 23:26 ] [ khanomsadat ] [ ]


درد مشترک
دیشب خدارو دیدم...

 

 

 

گوشه ای آرام میگریست...

 

 


من هم کنارش رفتم و گریستم...

 


 

هر دو یک درد داشتیم ...

 

 


" آدم ها...."


 

[ جمعه بیست و هفتم دی 1392 ] [ 23:19 ] [ khanomsadat ] [ ]


به خواهرم..

من که هیچ ...


کدام شاعر می تواند


زیباییِ تو را شعر کند ؟


  تو دیوان اشعار خدایی ...


[ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392 ] [ 12:24 ] [ khanomsadat ] [ ]


میخواهم خوشبخت شوم...

بعضی ها آرزو دارند، زیبا، پولدار،معروف یا مشهور باشند


من فقط میخواهم خوشبخت باشم...

[ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392 ] [ 12:15 ] [ khanomsadat ] [ ]


صبح که بیدار شدم...

دیشب با خدا دعوایم شد. با هم قهر کردیم ...

فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد.

 رفتم گوشه ای نشستم.

 چند قطره اشک ریختم و خوابم برد.

 صبح که بیدار شدم. مادرم گفت:

" نمیدانی از دیشب تا صبح چه بارانی می آمد"...

[ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392 ] [ 12:12 ] [ khanomsadat ] [ ]


بخوان...


أَنَّ اللَّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ

خدا حائل هست بین انسان و قلبش!. (انفال/24)


تویی که از همه زندگیت خسته شده ایی ؛

بخـــــوان : الا بذکر الله تطمئن القلوب.

[ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392 ] [ 12:7 ] [ khanomsadat ] [ ]


بسته راه نفسم...
ب

سته راهِ نفسم ، بغضُ و دِلم شعلهِ وَر است



چون یتیمی که به او، فُحشِ پدر داده کسی...



"مهدی اخوان ثالث"


[ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392 ] [ 12:2 ] [ khanomsadat ] [ ]


به بهترین دوست...

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد

 

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟

 

چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...

 

رها کنی، برود، از دلت جدا باشد

به آنکه دوست‌ترش داشته ... به آن برسد

 

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

 

گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

 

خدا کند که ... نه! نفرین نمی‌کنم که مباد

به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد

 

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

 

[ دوشنبه هفتم مرداد 1392 ] [ 11:58 ] [ khanomsadat ] [ ]


فرشته ها همه می ایند...
 فرشته ها آمده اند پایین.

همه جا پر از فرشته است.از کنارت که رد می شوند،می فهمی؟

اسمت را که صدا می زنند، می شنوی؟

دستشان را که روی شانه ات می گذارند ،حس می کنی؟

راستی حیاط خلوت دلت را آب و جارو کرده ای؟

دعاهایت را آماده گذاشته ای؟ آرزوهایت را مرور کرده ای؟

می دانی که امشب به تو هم سر می زنند؟ می آیند و برایت سوغات می آورند، پیراهن تازه ات را.
خدا کند یک هوا بزرگ شده باشی . می آیند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب می پاشند.
می آیند و توی دستشان دعای مستجاب شده و عشق است.
مبادا بیایند و تو نباشی .مبادا در دلت را بسته باشی.
مبادا در بزنند و تو نفهمی. مبادا ...
کوچه دلت را چراغانی کن. دم در بنشین و منتظر باش.
فرشته ها می آیند. فرشته ها حتما می آیند.
خدا آنسوتر منتظر است.مبادا که فرشته هایت دست خالی برگردند

http://gallery.avazak.ir/albums/userpics/10001/normal_Avazak_ir-Love11052.jpg


[ دوشنبه هفتم مرداد 1392 ] [ 11:30 ] [ khanomsadat ] [ ]


دکتر عزیزم....
ما آموخته ایم که به اصلح رای بدهیم حتی اگر 72 نفر باشیم...

آقا سعید مخلصیم ، ما همچنان ایستاده ایم و همچنان در قلب مائی..

cbf723636901d7e4747f1be2704b50c9-425

[ شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 ] [ 22:54 ] [ khanomsadat ] [ ]


فقط فقط دکتر جلیلی
افسران - به امید انتخاب فرد اصلح انشا الله

[ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 ] [ 16:42 ] [ khanomsadat ] [ ]


اقای من.........
اقای من:

از دستان پر از گل یا فال تا دستان خالی از وجود مادر، از التماسهای بچگی تا خنده‌های شیرین کودکی، از نگاه معصوم کودکانه تا فروش سالهای بازیگوشی، همه و همه سهم کودکانی است که در پشت چراغ های قرمز زندگیشان ایستاده‌اند تا آمار کودکان خیابانی رو به افزایش باشد...

چه بگویم؟!!! تنها کلامم این است :

مهدی جان درد بسیار است...همین جمعه بیا....

" یا اباصالح المهدی ادرکنی "

[ پنجشنبه نهم خرداد 1392 ] [ 13:26 ] [ khanomsadat ] [ ]


من یک دخترم
من یک دخترم.. . بــــــــدان . . \"حــــــوای\" کسی نـــــمی شــوم که به \"هــــــوای\" دیگری برود ... تنهاییم را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد .. . روح خـــداست که در مــــــن دمیـــده شده و احســـــاس نام گرفته .. . ... ارزان نمی فروشمش... دستــــــهایم بــالیـــن کـــودک فـــردایـــم خـــواهـــد شــــد .. . بـــی حـــرمتـــش نمی کنم و به هــر کس نمی سپارمش .. . پـــاییــــــز است ... باران بی وقفه این روزها هوای عاشقی به سرم می اندازد .. . لبـــــریــــزم از مهـــــر ....... اما استــــــــوار ...... ســـــودای دلـــم قسمت هر بی ســر و پـــــا نیست .... . عشق \"حـــوای\" ایرانی با شکــــوه است و بــــــــزرگ .... \"آدمی\" را برای همراهی برمی گزیند ، شریــف ، لایــق ، فروتـــــن و عــــــــــــــــــــــــاشـــــــــــــــــــــــــق .......!!!! 



[ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 19:38 ] [ khanomsadat ] [ ]


با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست...

با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست


چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود

گیرم که برکه ایی نفسی عاشقت شدست


ای سیب سرخ غلتزنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شدست


 پر می کشی و وای به حال پرنده ایی

کز پشت میله ی قفسی عاشقت شدست


ایینه ایی و اه که هرگز برای تو

فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

[ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 22:47 ] [ khanomsadat ] [ ]


عشق بر شانه هم چیدن ...


به نسیمی همه راه به هم می ریزد

کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد


سنگ در برکه می اندازم و می پندارم

با همین سنگ زدن ، ماه به هم می ریزد


عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است

گاه می ماند و نا گاه به هم می ریزد

عشق بر شانه هم چیدن ...

انچه را عقل به یک عمر به دست آورده است

دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد


آه یک روز همین آه تو را می گیرد

گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد


فاضل نظری

[ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 22:41 ] [ khanomsadat ] [ ]


موجودی به نام زن....

زن عشق می كارد و كینه درو می كند...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

می تواند تنها یك همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ....

برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی....

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ....

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ....

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛

پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

 سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده...

و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این رنج است...

روز زن مبارک

[ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 22:12 ] [ khanomsadat ] [ ]


چقدر دلم میخواد....!!


چقدر دلم میخواد این اس ام اس رو از خدا دریافت کنم...!!! 

[ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 15:53 ] [ khanomsadat ] [ ]


مردهای روزگارمن...

دیگر به هوای نازت....


 هیچ مردی سر به بیابان نمیگذارد...


ساده ای لیلی جان...

اینجا مردها با یک کلیک روزی هزار بار

عاشق می شوند


[ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 11:36 ] [ khanomsadat ] [ ]


ایمان...

کوچکتر که بودیم

ایمانمان بزرگتر بود

بادبادک که میساختیم

تردید نداشتیم که مبادا باد نباشد...


گوربان

[ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 11:34 ] [ khanomsadat ] [ ]


دل مبند...
از باغ میبرند چراغانیت کنند

تا کاج جشن های زمستانیت کنند


پوشانده اندصبح تو راابرهای تار

تنهابه این بهانه که بارانی ات کنند


یوسف به این رها شدن ازچاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند


ای گل گمان نکن به شب جشن می روی

شایدبه خاک مرده ای ارزانیت کنند


یک نقطه بیش فرق رجیم و رحیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند


آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

شایدبهانه ایست که قربانی ات کنند


فاضل نظری


[ سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 ] [ 23:47 ] [ khanomsadat ] [ ]